تبلیغات
نیوشا خانومی - خدایا کمک.......
ز هر سو کوشا بباید شدن زدانش نیوشا بباید شدن
نیوشا خانومی
دوشنبه 30 آذر 1388 :: نویسنده : مامی خانووووم

دختر فسقلی من دیروز برای اولین بار تو خیابون خودش راه رفت .کفش هاشو برای اولین بار پوشید و شروع به قدم زدن کرد ولی واویلا .....

نه دستش رو به من می داد نه خودش می تونست خیلی خوب تو این پستی بلندیها راه بره .هر لحظه ممکن بود با صورت به زمین بیفته هرچی ازش خواهش می کردم دستش رو به من بده نمی داد که نمی داد و وقتی سعی می کردم دستش رو بگیرم یا مواظب باشم  به زمین نیفته شروع به اعتراض کردن می کرد و تازگی ها یاد گرفته داد می زنه( الهی فدای اون داد زدن هات بشم)، شروع می کرد به داد زدن .خنده ام گرفته بود از این که این فسقلی هنوز هیچی نشده گوش به حرف من نمی ده ، از طرفی هم نگران بودم بلایی سرش نیاد خلاصه به زور و زحمت بغلش کردم ولی شروع کرد به گریه کردن و دایم سعی داشت خودش رو به زمین برسونه ، خیلی خیلی به سختی بالاخره به خونه رسیدیم ، وقتی کفش هاشو از پاش در آوردم وای وای .....

نیوشا خانوووم یادت باشه دیروز خیلی منو اذیت کردی 

 





نوع مطلب : شیرین کاریهای نیوشا خانووومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 04:52
Hello, I think your site might be having browser compatibility issues.

When I look at your website in Firefox, it looks fine but when opening
in Internet Explorer, it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, wonderful blog!
چهارشنبه 2 دی 1388 00:36
سلام.

وای خدا این نیوشا جان ور واستو نگه داره.

اینم از
چهارشنبه 2 دی 1388 00:29
سلام
اول بگم بسیار خوشحالم که اولین کسی هستم که توی این وبلاگ نظر میدم!
برای نیوشا کوچولو هم آرزوی سلامتی و تندرستی دارم تا بالاخره روزی برسه که از مامان و باباش هم سر زبون دار تر بشه و خودش این وبو آپ کنه!
به هر حال دلم نیومد نظر ندم
ایشالا این خانوم کوچولو دختر خوبی براتون بشه
حتما بازم سر می زنم به وبلاگ زیباتون
فعلا...
مامی خانووووم خیلی ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام من نیوشا هستم. 18 آبان 87 به دنیا آمدم .قرار بود مامی از روز اول که بدنیا اومدم برام وبلاگ درست کنه , ولی من اینقدر اذیتش کردم و وقتش رو گرفتم که نتونسته .حالا بهش قول دادم خانووووم بشم تا بتونه خاطرات و کارهای با مززززززززززه منو بنویسه .قول دادمااااا!!!!
راستی اون شعری هم که بالای صفحه می بینید انتخاب باباجونمه , از روی همین شعر اسم منو انتخاب کرده .

مدیر وبلاگ : مامی خانووووم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :