تبلیغات
نیوشا خانومی - همین امروز...
ز هر سو کوشا بباید شدن زدانش نیوشا بباید شدن
نیوشا خانومی
پنجشنبه 18 اسفند 1390 :: نویسنده : مامی خانووووم

امروز نیوشا خانووم بعد از 3 سال و دقیقا 4 ماه خودش یک پرتقال از روی میوه ها برداشت و خواست براش برش بزنم که بخوره !!!!

من که چشمام داشت از حدقه در میامد براش برش زدم و بدون اینکه بفهمه ذوق زده شدم جلوش گذاشتم و شروع کرد به خوردن .

بعد خودش گفت :مامان خیلی خانووم شدما نه؟

گفتم : آره واقعا اینقدر خانووم شدی که من دارم شاخ در میارم.

بدون معطلی گفت : مثل گاوا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





نوع مطلب : خاطرات، شیرین کاریهای نیوشا خانووومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 01:23
This is the perfect website for anyone who would like
to find out about this topic. You realize so much its almost tough to argue with you (not that I actually would want to…HaHa).
You certainly put a brand new spin on a topic that's been discussed
for years. Excellent stuff, just wonderful!
دوشنبه 16 مرداد 1396 13:51
This information is invaluable. When can I find out more?
یکشنبه 15 مرداد 1396 14:26
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement
account it. Look advanced to far added agreeable from you!
By the way, how can we communicate?
یکشنبه 8 مرداد 1396 00:57
Hi, I do believe this is an excellent website. I stumbledupon it
;) I may return yet again since i have book marked it.
Money and freedom is the best way to change, may you be rich and continue to guide others.
سه شنبه 22 فروردین 1396 22:10
Howdy! This article couldn't be written any better!
Looking through this post reminds me of my previous roommate!
He continually kept talking about this. I am going to forward this information to him.
Pretty sure he will have a great read. I appreciate you for sharing!
سه شنبه 15 فروردین 1396 21:58
I think the admin of this website is genuinely working hard in favor
of his web page, as here every material is quality based stuff.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام من نیوشا هستم. 18 آبان 87 به دنیا آمدم .قرار بود مامی از روز اول که بدنیا اومدم برام وبلاگ درست کنه , ولی من اینقدر اذیتش کردم و وقتش رو گرفتم که نتونسته .حالا بهش قول دادم خانووووم بشم تا بتونه خاطرات و کارهای با مززززززززززه منو بنویسه .قول دادمااااا!!!!
راستی اون شعری هم که بالای صفحه می بینید انتخاب باباجونمه , از روی همین شعر اسم منو انتخاب کرده .

مدیر وبلاگ : مامی خانووووم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :