تبلیغات
نیوشا خانومی - و این بار خاله شادونه !!!!!!
ز هر سو کوشا بباید شدن زدانش نیوشا بباید شدن
نیوشا خانومی
چهارشنبه 5 بهمن 1390 :: نویسنده : مامی خانووووم

از حدود 4 ماه پیش بچه ها رو ثبت نام کرده بودن برای شرکت در برنامه خاله شادونه . بالاخره یک روز گفتن که روز اول بهمن قراره بریم و گفتن که بچه ها لباس های مارک دار نپوشن و دختر خانوم ها هم همه روسری داشته باشن.هوا بسیار سرد بود و من دو روز قبلش رفتم برای نیوشا یک روسری خوشگل خریدم ولی جنسش ساتن بود و شب قبلش هم زود خوابیدیم که صبح زود بتونیم بیدار شیم و برویم چون برنامه ساعت 9 شروع می شد ما باید 8 از جلوی در خانه بازی حرکت می کردیم.

روز شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم و چون هوا بسیار سرد بود رفتم از پشت پنجره نگاه کردم دیدم برف میاد تکه تکه .خیلی دو دل شدم نمی دونستم برم یا نه هوا خیلی سرد بود و نیوشا هم خواب تو همین فکر ها بودیم که نیوشا خانوم هم بیدار شد و چون می دونست قراره کجا بریم من که گفتم نمی دونم بریم یا نه تند تند می گفت اره بریم من می خوام برم و خلاصه تند تند آماده شدیم که بریم

یک ساک لباس هم براش بردم که ائنجا بتونم لباس خوب تنش کنم و در ضمن تو راه باید شلوار تنش می کردم که یخ نکنه خلاصه توی برف با یک ساک لباس با یک چتر همراه با آقای پدر آهسته آهسته رفتیم و زمین پر از برف بود و لیز و سرد و ...

خلاصه به خانه بازی رسیدیم و دیدم همه مادرا هستن و بقیه هم یکی یکی آمدن.بماند که چقدر معطل شدیم و اتوبوسی که هماهنگ کرده بودن نیومد و خلاصه با مکافات رسیدیم به محل ضبط برنامه .بچه ها و مادرو پدرها توی یک سالن بزرگ نشسته بودن و یک خانوم بد اخلاق بچه ها رو مثل بازداشتی ها جلو می کشید و رو لباسشون چسب می چسبوند (البته اگر مارک داشت ) و بعد از سر و وضع دخترا ایرادهای ریز و درشت می گرفت و خیلی بچه ها رو اذیت کردن و بجای ساعت 9 بچه ها رو ساعت 10 فرستادند برن تو یعنی تقریبا 5 دقیقه مونده بودبه پایان برنامه .

اما ....

جلوی در ورودی یک سرباز عظیم الجثه ایستاده بود و با داد و بیداد بچه ها رو می گرفت و بقول یکی از مادرا مثل گوشت قربونی می فرستاد تو سر بقیه مادرو پدر ها هم داد و بیداد می کرد .نیوشا و دوستش محیا هم که تقریبا از همه کوچک تر یودن ترسیدن و داخل لوکشین برنامه نشدند !!!!!!!!! و این یعنی عمق فاجعه 3 ساعت معطلی و سختی و بدبختی همه نقش بر اب شد برنامه هم سر 5 دقیقه تموم شد و بچه ها رو فرستادن بیرون و به همین الکیی برگشتیم خونه

خیلی برام زور داشت هنوزم هم یادم می افته حرص می خورم.





نوع مطلب : خاطرات، تجربیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:14
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! By the way, how could we communicate?
دوشنبه 16 مرداد 1396 15:10
Hey There. I discovered your blog the usage of msn. This is a really neatly
written article. I will make sure to bookmark it and
return to read extra of your helpful information. Thanks for the
post. I'll certainly comeback.
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:10
You made some decent points there. I looked on the net for more information about the issue and found most individuals will go
along with your views on this site.
یکشنبه 20 فروردین 1396 20:31
I think the admin of this web page is truly working hard in favor
of his site, as here every material is quality based data.
شنبه 13 اسفند 1390 18:46
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´
´´´´´´¶¶´´´´¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶´¶¶¶¶´´
´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶´´´´¶´
´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶´¶¶¶¶¶¶´´´¶´
´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶´
´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´
´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´
´¶¶¶´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´
´´´¶´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´¶´´
´´¶¶¶´´´´´´´´´¶¶¶´´´´¶¶´´´¶¶´´
´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´
´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´
´´ ´¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´
´´´¶´´´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶´´´¶´´´´´
´´´¶´´´´¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶´´´´
´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶´´´¶¶´´
´´¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶´´
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´
´´¶¶´´´´´´´¶¶´´´´¶¶´´´´´´¶¶´´´
´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´
زیبا بود ! به ما هم سر بزن .. !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام من نیوشا هستم. 18 آبان 87 به دنیا آمدم .قرار بود مامی از روز اول که بدنیا اومدم برام وبلاگ درست کنه , ولی من اینقدر اذیتش کردم و وقتش رو گرفتم که نتونسته .حالا بهش قول دادم خانووووم بشم تا بتونه خاطرات و کارهای با مززززززززززه منو بنویسه .قول دادمااااا!!!!
راستی اون شعری هم که بالای صفحه می بینید انتخاب باباجونمه , از روی همین شعر اسم منو انتخاب کرده .

مدیر وبلاگ : مامی خانووووم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :