تبلیغات
نیوشا خانومی - قصه سفر با نیوشا !!!
ز هر سو کوشا بباید شدن زدانش نیوشا بباید شدن
نیوشا خانومی
دوشنبه 14 تیر 1389 :: نویسنده : مامی خانووووم
یک روز از روزهای خدا که من و  بابا جووون ( بیخود و بی جهت ) احساس کردیم به لحاظ روحی نیاز به یک سفر کوتاه داریم بدون اینکه فکر کنیم داریم چه بلایی سر خودمون میاریم تصمیم به سفر گرفتیم و راه افتادیم

یکی هم پیدا نشد به من بگی آخه تو که تو خونه با کلیه امکانات بهداشتی _ تفریحی _رفاهی _ ... نمی تونی این دخترت رو نگه داری مسافرت رفتنت چیه !!!

و اینطوری شد که ما راه افتادیم و مثلا برای اینکه توی راه کمتر اذیت بشیم از بین کلیه انتخابات از جمله قطار و ماشین و اتوبوس و دوچرخه و گاری و غیره هواپیما رو برگزیدیم بدون اینکه فکر کنیم داریم چه بلایی سر خودمون میاریم
صبح زود راه افتادیم و خدا رو شکر به موقع به فرودگاه رسیدیم و عجیبن غریبا که پروازمون تاخیر نداشت ولی چشمتون روز بد نبینه از داخل هواپیما تنها چیزی که از یک اتوبوس بنز دهه 50 یا 60 کم داشت سطل های کوچک اشغال کنار صندلیها بود . مامان خوش خیال من فکر کرده بود اینجا آمریاست می گفت تو هواپیما به بچه اسباب بازی می دن سرش گرم می شه !! اسباب بازی که هیچی اصلا شکلاتی هم که برای بلند شدن از زمین به مسافرا می دن رو هم ندادن
خلاصه به بدبختی با اهنگ نالان بیریم بیریم نیوشا خانوووم  و جای تنگ و تکونهای حشتناک هواپیما که یآدمو به یاد اتوبانهای عزیز کشور عزیزمان می انداخت به مقصد رسیدیم و بعد هم به هتل !!
اولش همه چیز خوب بود البته خانوم خانوما خسته شده بودن و بی تابی می کردن که خوب طبیعی بود و بنده سعی کردم شرایط اسایش و ارامش ایشون رو مهیا کنم و کمی آرومشون کنم وبعد از کمی استراحت رفتیم بیرون برای گردش و تفریح ولی بعد که به هتل برگشتیم در نهایت خستگی و گشنگی و تشنگی دیدم نیوشا خانووم با گریه و داد و بیداد نمی خوان وارد اتاق بشن و به شدت گریه می کرد و هر کاری می کردیم توی اتاق نمی امد و می گفت بریم خونه !!!
ای وای خدایا چکار می تونستم بکنم خودم تقریبا در حال بیهوشی بودم ، از طرفی چون نیوشا غذای رستوران رو دوست نداشت و نخورد خیلی نگران بودم و حالا اصلا توی اتاق نمی آمد آنقدر ناز و نوازشش کردم و بازی و شکلک دراوردیم تا بالاخره به ور وارد اتاق شدیم ، طفلکم دوست داشت بدون دمپایی و کفش مثل تو خونه روی زمین دراز بکشه و ازاد باشه ولی خوب به هیچ وجه امکان نداشت ، این قضیه اونقدر جدی شد که تصمیم گرفته فردا بلیط ها رو عوض کنیم و برگردیم که متاسفانه یا خوشبختانه ! نشد و دو شب دیگر را به همین منوال گذراندیم که واقعا سخت بود . تازه بیرون از هتل هم همچین وضعیت بهتری نداشتیم چون وقتی خسته نبود و حالش خوب بود می خواست بدون اینکه دستش رو به ما بده تو شلوغی خیابونها بدوئه و وقتی هم که خسته بود که البته خیلی زود خسته می شد می خواست تو بغلمون باشه و ما یک کالسکه بزرگ رو بی جهت سه روز حمل و نقل کردیم :((
و اما بالاخره زمان خوش بازگشت رسید و ما شاد و خندون رفتیم فرودگاه ولی در کمال ناباوری دیدیم ساعت پروازی که تو بلیط ما نوشته شده بود با واقعیت حدود 3 ساعت فرق می کرد و بجای 9و نیم شب یک و نیم نصفه شب پرواز انجام گرفت
هنوزم یادم می افته دلم می خواد گریه کنم




نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام من نیوشا هستم. 18 آبان 87 به دنیا آمدم .قرار بود مامی از روز اول که بدنیا اومدم برام وبلاگ درست کنه , ولی من اینقدر اذیتش کردم و وقتش رو گرفتم که نتونسته .حالا بهش قول دادم خانووووم بشم تا بتونه خاطرات و کارهای با مززززززززززه منو بنویسه .قول دادمااااا!!!!
راستی اون شعری هم که بالای صفحه می بینید انتخاب باباجونمه , از روی همین شعر اسم منو انتخاب کرده .

مدیر وبلاگ : مامی خانووووم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :