تبلیغات
نیوشا خانومی - لالایی هم لالایی های قدیم !!!
ز هر سو کوشا بباید شدن زدانش نیوشا بباید شدن
نیوشا خانومی
دوشنبه 16 فروردین 1389 :: نویسنده : مامی خانووووم

دیشب پس از پشت سر گذاشتن یک روز طولانی و پرکار بالاخره ساعت 30/10 شب نیوشا خانووومی را آماده کردیم برای خوابیدن.ساعت از  12 شب گذشته بود  و پس از قریب به 2 ساعت سر و کله زدن در حالیکه در آستانه  بیهوش شدن بودم دیدم بالاخره خواب به چشمهای ایشون تشریف آوردند و من که داشتم ذوق می کردم احساس مادریم فوران کرد و شروع کردم به لالایی خواندن اما چند لحظه بعد در کمال ناباوری دیدم نیوشا داره میگه " نانا پیش پیش .... نانا پیش پیش "

متاسفانه نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم و همین باعث شد تا خواب بنده یک ساعت دیگه به تاخیر بیفته !!!





نوع مطلب : شیرین کاریهای نیوشا خانووومی، خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 تیر 1396 20:12
I needed to thank you for this wonderful read!!

I absolutely loved every bit of it. I have you book marked to look at new stuff you post…
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:03
I don't know if it's just me or if everybody else experiencing
problems with your site. It looks like some of the written text on your
content are running off the screen. Can somebody else please provide feedback and let me know if this is happening
to them as well? This could be a issue with my web browser
because I've had this happen before. Kudos
دوشنبه 26 تیر 1396 15:39
Wow! Finally I got a weblog from where I can really get
useful facts regarding my study and knowledge.
دوشنبه 26 تیر 1396 10:18
What's up, I wish for to subscribe for this web site to get
latest updates, therefore where can i do it please assist.
جمعه 23 تیر 1396 12:29
Hi! Would you mind if I share your blog with my facebook group?

There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Thanks
پنجشنبه 24 فروردین 1396 16:15
Do you have any video of that? I'd love to find out
more details.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام من نیوشا هستم. 18 آبان 87 به دنیا آمدم .قرار بود مامی از روز اول که بدنیا اومدم برام وبلاگ درست کنه , ولی من اینقدر اذیتش کردم و وقتش رو گرفتم که نتونسته .حالا بهش قول دادم خانووووم بشم تا بتونه خاطرات و کارهای با مززززززززززه منو بنویسه .قول دادمااااا!!!!
راستی اون شعری هم که بالای صفحه می بینید انتخاب باباجونمه , از روی همین شعر اسم منو انتخاب کرده .

مدیر وبلاگ : مامی خانووووم
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :